بسیج لشکر مخلص خداست

تنهايي هاي ناگريز

كوچه كوچه تنهايي ام را روي دستان خزان زدم قسمت ميكنم تكه ايي به درخت چنار عريان تازيان خورده از شلاق هاي سرد پاييز اندكي به ديوار فروريخته در هياهو زمان كه هماره حسرت استواري گذشته اش ميخورد قسمتي به برگ هاي خوشكيده كه رمقي به تن ندارد و مابقي را به...

تا كي به اين سو و آن سو بگريزيم و از چه رو من وحشت زده ام در پي چيستم يا كيستم چشمانم را ميگشايم من هستم و سجاده و اشك و اميد معبودم...

يا رب العالمين ادركني...

 



نويسنده : maryam1394a


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟